دوستت دارند،دوستت دارد،دوستت.......
اما همه ی اینها قبل از آن است که بدانند تو یک دختر عربی!
عرب بودن به تنهایی مسئله ای نیست،از نظر آنها تو می توانی ترک کنی!مشکل این است که تو دختر عربی هستی که به هویتت اهمیت می دهی و به آن افتخار می کنی.
بین قوم گرایی و دوست داشتن کسی که هم تیره و تبار توست،زمین تا آسمان تفاوت است.از اولی تقریبا هر انسانی متنفر است و دومی همان چیزیست که من و امثال من برایش می جنگیم.می کوشیم تا یکدیگر را دوست بداریم تا دوستمان بدارند،می کوشیم تا همه ی حقوقی را که به عنوان یک انسان،یک شهروند،حق داریم از آن بهره مند شویم بدست بیاوریم،می کوشیم تا در عین حال اینکه رسوم مثبت گذشتگانمان را حفظ می کنیم و زبان و گویشمان را پاس می داریم،در تعامل با جامعه ی اطرافمان احترام متقابل را نگه داریم.می کوشیم تا طوری باشیم که با افتخار بتوانیم بگوییم که هستیم.
دوستی می گفت:از وقتی که به یاد دارم آسمان همین رنگ بوده و هست!
امثال تو را نژاد پرست می دانند،برای همین محرومتان می کنند مگر آنکه فراموش کنید و سعی کنید عادی باشید!این همه جنجال برای چیست؟
من به این فکر میکردم که شاید آسمان همیشه غبار گرفته باشد و اینکه نژاد پرست چه کسیست؟ظالم یا مظلوم؟!!
سالهاست که قوم عرب با وجود اینکه درصد زیادی از جمعیت این خطه را تشکیل داده اند،از کمترین حقوق شهروندی و رفاهی بر خوردارند.مظلوم محکوم است محکوم به فقر و فلاکت،اما مجرم نیست و نژاد پرستی جرم است جرمی که جز مافیای قدرت کسی نمی تواند در آن دست داشته باشد و مسلما مظلوم را راهی به مافیای قدرت نیست!
نفهمیدم منظور دوستم از عادی بودن چه بود،عادی بودن یعنی آنکه ترک باشم یا لر باشم و یا ترکمن و بلوچ؟(گرچه هر کدام از این ها شاید چون من قربانی باشند)!عادی بودن یعنی عرب نباشم یا یعنی انسان نباشم یا دنبال ریشه ها و هویتم نباشم؟!!عادی بودن یعنی چه؟
و جنجال کدام است؟من ملیتم را زیر سوال نبرده ام چون من یک عرب ایرانی هستم با خون یک دختر ایرانی بر خاک ایران.
حکومت فدرال را دوست دارم اما حکومت کشور،مشکل اصلی من نیست،سیاست را به سیاست مداران وا می نهم.قوم گرا و نژاد پرست نیستم چون از درد و رنج هر انسانی قلبم به درد می آید با هر رنگ،در هر کشور و زیر هر پرچم،انسانها از نظر من برابرند.
اما حرف هایی هم برای گفتن دارم!
من احساس می کنم که کسی حقم را خورده!احساس می کنم که در زندانی اسیرم که به همه ی میله های اطرافش برق وصل است.حتی نمی توانی میله های زندانت را در دست بگیری و فریاد بکشی!
احساس می کنم که خواسته هایم و وابستگی هایم را از من دریغ کرده اند.مثل کودکی که عروسکش را از دستش بگیرند یا پستانکش را....
عروسکی که مادر دوخته،مثل همان که مادر بزرگ برای مادر دوخته بود!
بزرگ شده ایم،خیلی بزرگ تر از آنکه بفهمیم دلبستگی هامان را می توانیم شریک شویم،مثل عروسک هامان،اما نمی توانیم دلبستگی کسی را از او دریغ کنیم.
بزرگ شده ام،خیلی بزرگ تر از آنکه دلبستگی ام عروسک پارچه ای ام باشد!
حالا به کتابها و لباسها و خاطراتم وابسته ام.
دوستی (از سر دلسوزی) می گفت:کتاب سیاسی چیز خطر ناکیست!!می دانستم کتاب سیاسی یعنی چه!دیروز نسخه ی عربی "پیامبر و دیوانه"(جبران خلیل )را ورق می زدم یکی از همکلاسی هایم کتاب را در دستم دید و گفت:"این سیاسی بازیا رو در نیار"
و من نفهمیدم کتاب خواندن به زبان مادری چه ربطی به سیاست دارد مگر نه اینکه هر انسانی آزاد است تا به هر زبان زنده ی دنیا که بخواهد بخواند ؟!
بزرگ شده ام و دیگر مادر موهایم را دو طرف نمی بافد و گل نمی کند.موهایم را می بندم و رویش را می پوشانم گاهی با شال،گاه مقنعه.دوست خوبی دارم که حتی در دانشگاه عبا سر می کند.وقتی راه میرود نگاه های متعجب دیگران را به سو ی خود بر می گرداند و من هیچ وقت نفهمیدم که چه چیز در دلبستگی اش به این لباس نهفته که خشم عده ای و تعجب عده ای دیگر را به همراه دارد!!این را هم نمی فهمم که چه چیز من و امثال مرا از پوشیدن لباسی که مغایرتی با حد پوشش جامعه ندارد و در عین حال ریشه در هویت گم شده مان دارد باز می دارد؟از چه می ترسیم،نمی دانم.....
شاید خیلی بزرگ شده ایم که زبان مادری یادمان رفته و وقتی بهم می رسیم خجالت می کشیم به زبان خود سخن بگوییم!آری بزرگ شده ایم و یادمان رفته که بودیم و که هستیم.
بزرگ شده ایم و ترانه هامان را کسانی که حتی یک واژه ی عربی نمی دانند زمزمه می کنند اما خود از زمزمه ی ترانه ای به زبان مادری عاجزیم!!
می خوهیم دوستمان داشته باشند،عامه ی جامعه عرب ها را دوست ندارند.
از نظر مردم شهر من عرب یعنی دشمن،یعنی همان کسی که شهر را بمباران کرد ،یعنی همان کسی که بمب گذاری می کند،عرب یعنی القاعده،یعنی تروریست یعنی.....
اینها را بارها شنیده ام.دیروز یکی از همکلاسی های خواهر کوچکم همین حرف ها را به او زده بود.
لبه ی تخت نشستم و موهایش را شانه زدم و بافتم،اشک هایش را پاک کردم و برایش گفتم میدانم که او تروریست نیست!من هم نیستم و همه ی خانواده ام و همه ی دوستانم و همه ی اطرافیانم و....
من عرب هستم اما عراقی نیستم همان طور که هر عراقی بعثی نیست.عرب هستم اما دشمن نیستم اینجا شهر من هم هست هر انفجاری بیش از آنکه جان غیر عرب را بگیرد دامان هم کیشان مرا خواهد گرفت.من عرب هستم اما جز القاعده نیستم خدایم خدای آسمان بی ستاره ی شب است آسمان بی ستاره ی همه ی آدمها.و با ریختن هر خونی مخالفم،خدای آسمان بی ستاره ام خودش جزای ستم کار را خواهد داد.دستم را حتی به خون دشمن هم آلوده نمی کنم،دشمن هم انسان است و ریختن خون هر انسانی گناه.....
تروریست نیستم چون خود قربانی تروریسم دولتی به جا مانده از دوران پانیرانیست هایم که پنهان و آشکار در همه ی لایه های زندگی روزمره ام ریشه دوانده.
می خوهیم دوستمان داشته باشند،دوستتان داشته باشند،دوستم داشته باشند!اما نه به قیمت فروختن ریشه هامان.
جایی دوستی برایم نوشته بود:الله معاک یا حبیبتی
حق با اوست،خدای آسمان بی ستاره با من است و دوستم دارد.همان خدایی که جدای از عرب و فارس و ترک و لر و کرد بودن به خاطر انسان بودن ،دوست می دارد.حتی با عبا،حتی وقتی به زبان مادری سخن بگوییم،حتی با عروسک پارچه ای که مادر دوخته،و در دست دختر بچه ی عربیست با چشمانی خیس اشک که گویای این است که هم بازی هایش تحقیرش کرده ند......
خدای آسمان بی ستاره دوستمان دارد ،دوستم دارد ،دوست.................