تبليغاتX
یک انسان ! - تا کی؟
دموکراسی در بستر دین رحمانی

 

شب از نیمه گذشته و خواب در چشمان پر اشکم  زبانه می کشد.پیکر خسته ام را زیر نور مبهم صفحه ی روبرویم در انحنای صندلی مچاله کرده ام ومثل اسبی چموش بجای قلم بر کلید های زیر دستم سم می کوبم.

همه ی ذهنم را یکبار بر سپیدی این نور لرزان خالی کردم و پراندم.دوباره یارای سخنم نیست!و هست!که اگر نگویم و ننویسم خود را باخته ام!

یادم نیست آن بار داستان را چگونه آغاز کرده بودم !یادم هست من بودم و خدا بود و واژه هایی که معناشان در ذهن کوچکم نمی گنجید!یادم هست بی گناه بودم و گناهکار!گناه من این نیست که زمستان است و شب بلند وروز کوتاه گناه من این نیست که هنوز هم"هوا بس ناجوانمردانه سرد است"گناهم نه این است که کسی جایی اهواز را با حرفی دیگر بنویسد و نه اینکه کسی تازی خطابم کند!حتی گناهم در تفهیم یادداشت یک دوست هم خلاصه نمی شود وقتی مغزم را یارای فهم استدلال هایش نیست!که نه کنایه را میدانم و نه در کش و قوس واژه های چند پهلو زاده شده ام که بخواهم حرفم را جز به روشن ترین شکل به زبان بیاورم!

گناهم را خودم هم هنوز نمی دانم!کاش وقتی از دار پایینم کشیدند کسی به عزیزانم بگوید که چرا رفت(اگر کسی عزیزم بداند....)می گویید مجرمم به دفاع از عرب؟به شنیدن واژه هایی چون تازی.سوسمار خور.یا اینکه می گویند که در خاک وطنم جای ندارم و...

شاید مجرمم!

نه تکذیب می کنم و نه تایید که هم بیگناهم و هم مقصر!

من همیشه سنگ انسان را به سینه می زنم.سنگ هر انسانی را.کرد و ترکمن و لر و ترک همه خواهران و برادران من اند قلبم برایشان در سینه می تپد چون هم اشک و هم داستان من اند.اما اشک هایی که در چشم تر خواهرم می رقصد.بغضی که در گلوی خشک مادربزرگ داغ دیده ام می لرزد و غروری که در سینه ی برادرانم زیر پا با صدا می شکند را جلوی چشم دارم!شاید بیشتربرای آنانی گریه می کنم که زیر چتر آسمان اهواز و آبادان و خرمشهر یتیمند!شاید قلبم کوچک شده!شاید باید به وسعت کاینات اشک های هر روح جنبنده ای مخزن می بود اما عشق در آن ابعاد سرچشمه ی مهرورزی می خواهد !کو کسی که حتی اشک های بی امان خودم را همدم باشد!قلبم کوچک شده و چشمانم فقط جلوی پایش را می بیند.می دانم که کسی آن دور تر ها از کردها می نویسد و کسی از ترکمن ها و ترک ها!من از آسمان می نویسم و کسی از زمین و آفتاب کسی هم از خدا خواهد نوشت!

خدایی که همین بودن و ناظر بودنش روح انسانیم را در قالب نفسانی می گمارد و چهار ستون بدنم را به سرانگشت وجدان میلرزاند!

روزها سربسته نوشتم و اشک ها و آه ها را در پستو ها خفه کردم.باز هم صدایش گنجه ها را لرزاند و گفتند کمی آرام تر!شب لحظه ی افشاست چند خطی فریاد می کشم و تا کسی بیدار نشده خودم را هم به خواب میزنم!بین خودمان هزار نفر بماند به کسی نگویید چه کسی دیوار ها را سیاه کرد!می گویند:

نمی توان انسان بود تبعیض را ندید

وقتی که بیکاری و فقر و فحشا در سرزمین خوز بیداد می کند و کارگران و کارمندان کارخانه ها و شرکت ها نه هم کیشان من(که بیشترین درصد ساکنین این خاک اند) که بیشتر کسانی از استان های دیگرند(نه حتی از شهر های مجاور)و صاحبان این خاک برای لقمه نانی تقلا می کنند!نمی توان سکوت را را ضربآهنگ زندگی کرد وقتی که مادران با شنیدن واژه ای به زبان عربی یاد جگرگوشه های پرپر شده شان می افتند و صدام و بعث را با کودکان سوسنگرد و اهواز و شادگان یکی می کنند وبا هر چه بر زبان جاری می شود آنان را می نوازند!و تخم نفرت و کینه ای را در جان نسل هایشان می کارند که ریشه در خاک وطن جلوی آسمان دوستی هامان را می گیرد!آری!نمی توان ندید!شاید هم نمی توان دید!سالهاست که خیلی چیز ها را در تاریکی ذهن های خفته ی خودمان نمی توانیم ببینیم!مثل حالا که

چراغ اتاق خاموش است و من در لرزش نور صفحه ی روبرویم نمی توانم رنگ زبانم را ببینم(می خواهم بدانم آنقدر که باید سرخ شده یا نه!!!سرم که میدانم سبز نیست!!)ولی لرزش دستانم گویای حالم هست!حالم خوب است و کماکان کسی حالم را جویا نیست!!

دیشب با  پان ایرنیستی بحث و مجادله می کردم!نه از آن پان ایرانیست هایی که تا بحال در هویت دیده اید و زبان به ناسزا گویی باز می کنند! از آنهایی که من هم تابحال ندیده بودم!گهگاه احساس انسان دوستیش پلی میشد و من فکر می کردم در عین دوری چقدر نزدیکیم!و لحظه ای بعد فکر هایی که مثل زهر در شاهرگ ذهنش تزریق شده بود بند هم فکریمان را می گسست!چه کسی مسبب این دوری و نزدیکیست؟!

نمی دانم تا کی باید هزینه بدهیم و دور از هم برای هیچ و پوچ روی یک خاک و زیر یک آسمان بجنگیم؟تا کجا "من"را بخاطر من بودنم قبول دارند و به خاطر عرب بودنم نه!تا کجا "من" را مستثنی می کنند و دیگران را به خویش می بندند!کی این "من" ها را به "ما" تعبیر می کنیم؟ذهنم قفل شده و قصه ام به آخر نرسیده تقلای تمام شدن دارد!می دانم که بار اول داستان را جور دیگری نوشته بودم!کودکان همسایه جلوی در خانه شان ادای نانسی را در می آوردند و می خندیدند!پیرزنی نان کنجدی می پخت ومن به کبه های خوشمزه ی مادربزرگ ناخنک میزدم و مثل همیشه ترانه می خواندم!آسمان وطن آبی بود و خاک بوی نم بهار را داشت و همه برادر بودند.قلبها از خوبیها لبریز و دل ها به قدر همه ی غصه های ریشه کن شده ی عالم فراخ شده بود!خدا هم در همان نزدیکی ها به انسان درونم لبخند میزد!این بار داستان را چطور تمام کنم؟با یادداشتی از ساسان؟یا شاید جمله ای از دوستان تندرو ای که دشمن پس پرده اند!یا با ترانه ای دیگر؟یا شاید با اشک های خودم وقتی صفحه کلید را در برابرم می لرزاند!داستان را با هر چه تمام کنم ناتمام است جز با انسان درونم وقتی که خدا از لای سرشاخه های دوستی به لبخندی مهمانش می کند!کاش لبخند دوستی را در عکسی دست جمعی به وسعت با هم بودن هامان به وسعت انسان بودن هامان با هم قاب می گرفتیم کاش جز با هم بودن برای هم بودن را یاد می گرفتیم کاش.........

ژ.ن:این تکه ترانه ی قدیمی را به یاد دارید؟فکر می کنم جای تکرارش این جاست!

روزی بر کاغذی نوشتم:

من زتو پرسیدم؟

من و تو یعنی چه؟

تو بگو من با تو

یا تو با من هستی؟

و تو نجوا کردی!

من و تو یعنی ما...

من به تو دل بستم

تو به من پیوستی...

 

نوشته شده توسط سجاد  در ساعت 2:23 قبل از ظهر | لینک  |